برچسب: تانژانت,
نویسنده: پویا کاشانی
صبح بارون میومد. من تو حالت پیاماس بودم. تازه از خواب بلند شده بودم و احساساتم هنوز خیلی فعال بود.
معلممون نشست سر کلاس و گفت « در این سرما و باران یار خوشتر، شما دیوونهاین اومدین سرکلاس؟ »
با خودم فکر کردم « یار؟ یار؟ » و بارون از چشم من هم شروع کرد به چکیدن. هی پرسیدم « یار؟ یار؟ » و واقعا به نظرم درست نیست که سر صبح این کارو با آدم میکنین و بعد تا شیش و نیم نگهش میدارین تو مدرسه.
برچسب:
نویسنده: پویا کاشانی
برچسب:
نویسنده: پویا کاشانی
برچسب:
نویسنده: پویا کاشانی
برچسب:
نویسنده: پویا کاشانی
سیس دوباره شروع کرده نوشتن. من نمیدونستم. رفتم و دیدم تانژانت زیر یکی از پستاش براش کامنت گذاشته 《 کار دلبرا، دلبری کردن و رفتنه. قرار بود بمونن که اسمشون دلبر نبود. 》
و دارم سعی می کنم خودمو قانع کنم که موقع نوشتنش من نیومدم تو ذهنش. رفتارای من تو ذهنش تکرار نشدن. که هر دفه بهم با اطمینان میگه دلبر، حواسش نیست به این جمله.
سیس جواب داده بود آره، اونوقت می شدن دلدار.
برچسب: ناخودآگاهم,میدونه,اطمینان,
نویسنده: پویا کاشانی
برچسب:
نویسنده: پویا کاشانی